آخرین اخبار
صفحه نخست / دسته‌بندی نشده
  • برای ابرام وروزهای سالخورده ی قدیم

    داستانی کوتاه بر متنی دیگر….. برای ابرام وروزهای سالخورده ی قدیم تصویر یک آینه در متن گفتم هامونه . می گفت :نه هامون مرده ، گفتم نمرده توی کماست . گفت :چه فرق می کنه تو فرض کن دیگه مرده . گفتم باشه حالا مرده ،خب که چی؟ گفت: هامون یه کویره ، یه بیابون […]

    اشتراک گذاری
    32 بازدید
    کد مطلب : 5622

    داستانی کوتاه بر متنی دیگر…..
    برای ابرام وروزهای سالخورده ی قدیم

    تصویر یک آینه در متن
    گفتم هامونه .
    می گفت :نه هامون مرده ، گفتم نمرده توی کماست .
    گفت :چه فرق می کنه تو فرض کن دیگه مرده .
    گفتم باشه حالا مرده ،خب که چی؟ گفت: هامون یه کویره ، یه بیابون خشک .
    گفتم آره توی کما هم که باشی همینه .گفت: نه .من یه بار رفته بودم توی کما ، اونجا وضعیتش با هامون فرق می کرد .گفتم مثلا چه فرقی؟ گفت : توجای هامون نیستی که بفهمی زار سگ داشتن به چه معنیه .
    من یک پدر سگ داشتم و تو نداشتی …..و هامون این را گفته بود.
    زن بدن قرمز هامون را برداشت و لای چادر نماز مادر بزرگش پیچید .کم کم صبح می شد صدای اذان از رادیوی بیمارستان، آهسته اوج می گرفت و در ذهن برکه خاموش می شد .
    آن شب احمد گم شد و کرشمه تا ظهر همان روز در کوچه های قدیمی به دنبال شوهرش گشت ……..
    باد می پیچید، لای درختان کنار و لور و همانجا ماند.
    محترم که همیشه عاشق چشم های نعمت بود ،از آن شب دیگر حتا جرات نگاه کردن به چشمهای او را نداشت .
    صولت از عذاب آن شب که در وجودش جا مانده بود به خود می پیچید . دستهایش را نمی توانست از یاد ببرد .عذاب مثل یک مار زخم خورده، توی مغز صولت جا خوش کرده بود .هیچ فکری به ذهنش خطور نمی کرد ،جز آن پنکه سقفی ، که ساکت و آرام گاهی با باد تکان می خورد و طنابی که از آن اویزان بود. باران همچنان می آمد .
    ماه نسا با وزن سنگینی که داشت نمی توانست زیاد دنبال مسیر گم شدن احمد را بگردد و برود تا مثلا کجا برود ؟ و نرفته بود . زیر طاقچه اتاق نشسته بود و با تسبیح ۱۰۰دانه ای خودش استغفرا….استغفرا….می گفت …وتف و لعنت می کرد، به شانس بدش که مثل بختک افتاده بود به زندگیش.
    آن شب پایان هیچ چیز مشخص نبود .نه پایان باران نه پایان زنی که هامونش و شوهرش هر دو مرده بودند . برکه آن شب در بیمارستان تا صبح گریسته بود .
    ضرغام به آتش سرخی که روی زغال خودنمایی می کرد خیره شده بود و هر چند بار ، پکی به دود ناآرام زرورق می زد .انگار اصلا نیست .انگار اصلا به دنیا نیامده است .ضرغام توی فکر هیچ چیز نبود .اصلا فکری قاطی دود نبود که برود لای مغز نداشته اش .آن لحظه فقط درگیر همان لحظه بود . هوا سرد شده بود .سه روز بود که باران یک ریز می بارید . بوی کاه و بوی گل جاری شده بود توی کوچه های محله .ضرغام به تارهای سیم فکر می کرد به ضربه هایی که شیرینی درد را شدیدتر می کرد .سیمی که امکان پاره شدنش هر لحظه بود .کدام سیم پاره می شد .آبی یا قرمز ؟ و انفجار…و انفجار لحظه ای که شاید بخشی از وجودت دیگر نباشد .بخشی از حس درونت، یا پاهای خسته ات را ، خود خود انفجار با خود ببرد .ببرد تا پرنده ای که هر آن ممکن است از گلوی تو خارج شود .
    و انگار یکی از سیم های تیربرق سرکوچه پاره شده بود .دوباره برق رفت .ماه نسا حتا حوصله روشن کردن شمع هم دیگر نداشت. مریضی خودش و این همه وسواس هایی که از ۱۰سالگی، از وقتی که با دو تا مادربزرگهای هفتاد ،هشتاد ساله اش زندگی می کرد همراهش بود .دو پیرزن در یک خانه ی میراثی و ماه نسا ، سرگردان از باشه چشم بی بی گفتن های همیشه، خسته بود . ( باشه چشم نمی رم .نمی خورم، نمی بینم ،این کارو چشم، اون کارو چشم ،شب تاریکه ….زیر درخت نری ،کنار چاه …باشه چشم بی بی .)
    ماه نسائ به دست سرخ شده ی ضرغام هم فکر کرد و گناهی که فکر می کرد جبرانش گذشته است .تقصیر خودش نبود همینطوری با همه ی داشته های خودش و دو تا پیرزن مرده که حالا دیگر خاک شده بودند بزرگ شده بود .
    زیر لب با خودش گفت :کاش خودم همون موقع که به دنیا اومد خفه اش کرده بودم که نره یواشکی سر بالش حوا تا اون بیچاره رو خفه کنه . بیچاره حوا کور . صولت کثافت سلاخ …..حالا هم که گم و گور شدی. همه فهمیدند .همه فهمیدند که دیگر قاتل تویی .چقدر بلا از آسمون داره می باره .آخه این چه دنیاییه که سهم ما فقط باریدن این همه گهه .
    ماه نسا از خانه بیرون رفت و آرام آرام عین یک نهنگ خسته ، تنش را زیر درختان کنار محله سرریغ می کشید. خیس آب بود .پیاده رو هم پر از برگ های خیس بود .آب از روی برگ های باران زده قطره قطره می افتاد روی جاری آب .سردی هوا خودش را بدون ترس می چسپاند به پوست چروکیده ی پیرزن .هیچ ماشینی در این وقت بارانی رد نمی شد .بوی طبیعت پر بود ، اما برای ماه نسا آن شب حس بویایی ، بخشی از حواسش نبود .فقط همان تسبیحی که ضرغام با هسته خرما توی زندان درست کرده بود، از روی دستش آویزان بود . آب از خوشگلی تسبیح هم پایین می ریخت . احمد می گفت: قند ،نبات ،حتا گاهی نمک هم نذر کرده است ،نذرهای الکی . مثلا یه بار نذر کرده بود که کاش یکی از پسرهای مظفر که اگر داستان خواستگاری برکه با محمود به هم بخورد بیایدو برکه را بگیرد و با خود ببرد .فکر کرده بود، خانواده مظفر هم مثل خانواده محمود پولدارند ..ظاهرا هم پولدار بودند که واسه قبر پدر بزرگشان یک مکان بزرگ ساخته بودند تا اقوام وفامیل نزدیک ،زیر آفتاب داغ بندرعباس فاتحه و قران بخوانند و زیر سایه باشند.
    احمد خسته بود از این وضعیت نذری دادن های مدام ……با خود می گفت : ساده بودن هم بد نیست ولی اگر پولی توی بانگ صادرات داشته باشی که بتونی لا اقل گوشت قوربونی خیرات کنی …یکی از آرزوهای ماه.نسا هم یکی این بود، که یه روز بتونه توی هواپیما از اول صندلی تا آخر صندلی گوشت نذری دست مسافران بده و چند بار از خواب پریده بود..
    کجا داشت می رفت این نهنگ شکسته …؟
    احمد بالای پشت بام “اصغر دوکت” به خواب رفت .خواب می دید که یه قایق چوبی روی دریاست .با یه تشت پر از طلا ، با یه صندوق با چیزهای زرد دیگر .موج زیر قایق می زد و قایق تکان تکان می خورد .احمد تا سینه رفته بود توی آب ،درست مثل کنیز احمد ،خواهر محمود ،که روزهای چهار شنبه هر هفته، از شر چشم حسود، خودش را به آب می زد .توی خواب کنیز را دیده بود .که با صورتی پف کرده ،طوری که انگار تازه از خواب بیدار شده باشد ، همین طور رفته بود ورفته بود تا جایی که آب از سرش گذشته بود .
    یک سر ،دو سر .تا جایی که دیگر هیچ سری روی آب نبود .به جز آن خط افق آن دور دور .
    احمد هم سوار قایق می شود و پشت کوهی به دنبال کنیز احمد، نقطه می شود .
    از خواب پرید . به کفترهای توی اتاقک چوبی نگاه کرد که آرام سرشان روی بالهاشان بود و چرت می زدند .بعضی هم مثل بیماران روانی مزمن ، فقط راه می رفتند .
    یک دفعه ذهنش به سمت برکه رفت .برکه، برکه ،دخترم! و اشک از چشمهایش سرریز شد .چیکار می کرد توی این وضعیت دهشتناک شرم و عذاب؟ ، عذاب یک عمر خودخواهی را آن شب با که می توانست تقسیم کند ؟ .باران مثل اسفنج آخرین قطرات مرطوبش را می چکاند روی “برکه گرد” محله ی شاحسینی .” برکه گرد”، پراز آب شده بود .و فرم گمبدی “برکه گرد” خیس خیس بود و شرشر آب از روی خانه ها آرام تر از قبل داشت می ریخت .
    کرشمه ،احمداسم کرشمه را با ترس زیر لب گفت .فکر ماه نسا مثل دردی یادکرشمه را در ذهن احمد مچاله کرد .تو عشق کی هستی .؟
    الان دیگر همه عشق ها زیر سایه ی تلخ مصیبت، قفل شده بود .
    برکه می گفت: آنقدراز آن بالا بلا دارد می بارد که کفترهای اصغر دوکت، از نزدیک هم دیگر کفتر نیستند ، انگار کرکس باریده است .

    ادامه دارد….
    موسا عامری پور سی آهویی
    ۲۰ دی ماه۱۴۰۰

    این مطلب بدون برچسب می باشد.

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *