آخرین اخبار
صفحه نخست / دسته‌بندی نشده
  • رنجترانه های نسیم.

    ………….رنجترانه های نسیم…………….. همه چیز از پارچه های سبز آغاز شده بود .نسیم خواب دیده بود . خواب دیده بود که زیر سقف پارچه ای سوز، غرق شده است . غرق بر بستری از خاکستر مردگان خور گورسوزان . نسیم ! یادت هست شعله هایی که بر اجساد مردگان، بالا می آمد .بالا تا درخت […]

    اشتراک گذاری
    28 بازدید
    کد مطلب : 5704

    ………….رنجترانه های نسیم……………..

    همه چیز از پارچه های سبز آغاز شده بود .نسیم خواب دیده بود .
    خواب دیده بود که زیر سقف پارچه ای سوز، غرق شده است .
    غرق بر بستری از خاکستر مردگان خور گورسوزان .
    نسیم ! یادت هست شعله هایی که بر اجساد مردگان، بالا می آمد .بالا تا درخت کاجی که نبود .؟
    ستار: نخل بود.، نخل .
    نسیم : کاج بود .کاج
    من خواب کاج دیده ام …..
    ستار : خواب زن ها کج است ، نه کاج .
    و کج شده بود .
    خواب نسیم کج شده بود و آنقدر کج شده بود که تمام رویاهای نسیم را باد با خود برده بود .
    و ستار هم با باد رفته بود .
    کجایی ستار .؟
    و نسیم ۳۲۷ بار، تمام ساحل ها را عبور کرده بود ،
    زن از تمام پاکستان هم گذشت، اما ستار هیچ جا نبود .
    آن سال موهای نسیم سپید شد ،درست مثل برف در بندرعباس ،
    نسیم هر روز روی دبه های پر از نفت در اتتظار آمدن مردی می نشست که حسادتش ، سرنوشتش را تغییر داده بود .
    .چه طعم تلخ فاجعه ای .
    و اینجا قربانی، نام دیگر زن است ، در بستری که مرد سالاری حکم تبعید آرزوها را دارد .
    قربانی جبر جغرافیایی، که نان ، مرحمی است برای بیماری لاعلاج زیستن ، زیستن با حداقل هایی که با وجود ثروتی از طلای سیاه در آن غوطه وریم .
    و باز اینجا نان، نام دیگر درد است .
    شاملو برای ایران درودی شعری سروده بود که:
    ……”اما سكوت آدمی فقدان جهان و خداست.-
    فرياد را تصوير كن !
    عصر مرا تصوير كن
    در منحنی تازيانه به نيشخط رنج ؛
    همسايه مرا
    بيگانه با اميد و خدا؛
    و حرمت ما را
    كه به دينار و درم بركشيده اند و فروخته .
    تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم
    و آن نگفتيم
    كه به كار آيد،
    چرا كه تنها يك سخن، يك سخن در ميانه نبود:
    آزادي!
    ما نگفتيم
    تو تصويرش كن”
    و اینجاست که مسیر درد هموار می شود ،هنگامی که زنان، تنهاترین سردار رنج های جاودانه اند .
    و امید ،خاکستری است بر باد رفته، در خور گورسوزان محله شهناز .
    بیا از شهناز تا سیم بالا با پای پیاده، توی همین خور، به آب بزنیم ….
    نه نسیم ، من فکر می کنم ارواح خاکستری رنگ ،
    زیر پاهایمان موج خواهند شد و لابه لای قدم هایمان …..
    و ادامه نداده بود و سکوت بین نسیم و باد صبا ایستاده بود .
    هوا سرد که نمی شود تا برف ببارد .
    برف کجا بوده ستار ! بندرعباس همینطوری هم،
    بدون برف ،زمستان است .
    تازه پنجاه شصت سال پیش هم ،که هندی ها توی بت گورون (معبد هندوها) شبها را ، “پکاره” می خوردند هم برف نمی آمد .
    من تشنه ام ستار .کمی آب داری؟
    و دریا همچنان موج می زد .
    راستی نگفتی .تو پدر داری؟ …
    و زن گفته بود: پدرم وقتی مرد ، پاسپانها همه شاعر بودند .
    دل خوش چی ستار .؟ داری؟
    و ستار تنها به فکرگیتار بود ،تا بتواند در یونان ،صدایش را به گوش شاعران جهان برساند .
    و سیر سیر می گریست و حسرت می خورد که چرا چوک پاسپون(پاسبان) ساده است و پسر سفیر شهر نیست …..او از حسادت کور شده بود .و به همین دلیل موجه ، نسیم را هم قربانی کرد و تا همه چیزش را از دست بدهد ، هر آنچه را که داشت و نداشت را .
    ستار برای همیشه گم شده بود ، مثل آرزوهایش،
    در هیچ غبار آلود فصل .
    …..شاید زیر آب ها رفته است .
    ودیگری گفته بود: شاید هم مم دیریا اورا فریفته باشد .
    و شاید ملمداس او را به دو نیم کرده،
    و این را زنی گفته بود که می خواست از مرز بگذرد .
    هرچه بود دیگر نبود .
    او تنها در ذهن نسیم مانده بود ،ذهن زنی که هر بعد الظهر ،ساعت پنج عصر، روی دیوارهای سیمانی خور گورسوزان محله شهناز، می نشیند و به ماهی های مرده نگاه می کند و به خور و فاضلابی که با فوران بوی گند، به دریا می ریزد .

    نسیم چراغ را خاموش کرد و میهمان ها هم رفتند .
    اما آن شب مدام از خود پرسیدم :
    چرا در این فوران خاکستری وسیاهی متن ،همه ی لباس های مردم شهر سفید بودند. ؟
    و چرا دبه های نقره فام نفت، بشکه های بزرگ نبودند تا هجوم درد را دوچندان کنند ؟
    و باز از خود پرسیدم:
    کاش جا به جایی دبه ها ،
    جور دیگری بود و خشم و فرار و گریز از مرز را تداعی می کرد ،
    ( نه اینکه با ریتم لاک پشت وار نامربوط، همه چیز در سکون خود گم شده باشد. )
    و باز کاش این مردمان ، از دهانشان به جای پارچه ،
    ماهی، بالا می آوردند و بالا می آوردند، تا تمام سالن آن شب،
    پر از ماهی می شد.
    و ما با جمعیتی از ماهیان به خانه می رفتیم .
    …….. همه چیز آن شب ،در خاکستری خود رنگ باخت.
    و نسیم در پایان، آهسته در گوش ما گفت :
    که یکی خواهد آمد ،
    یکی که مثل هیچ کس نیست.
    ……….
    موسا عامری پور سی آهویی
    ۱۸بهمن ماه۱۴۰۰

    این مطلب بدون برچسب می باشد.

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *